۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه


به ساعت نگاه میکنم ده دقیقه بیشتر به پنج نمانده، گوگل را باز میکنم و تايپ میکنم UV INDEX تورنتو،عدد نه را که میبینم کرم ضد آفتاب را برمیدارم به توالت خانمها میروم، جلوی ایینه سرتاسری می ایستم و با دقت به دستها و صورتم کرم میزنم.
فکر میکنم یادم باشد یک لباس آستین بلند توی ماشین بگذارم که دستهایم آفتاب نخورند، شاید کمکی هم باشد به این حساسیت شدید به کمربند ایمنی که ردش مثل شلاق روی تنم مینشیند. خم میشوم که ببینم کرم روی صورتم نماسیده باشد ،با خم شدن من کارت شناسایی که آویزان گردنم است سنسور شیر آب را فعال میکند و کارت خیس آب میشود. فکر میکنم که چقدر خوب شد وقتی که از دفتر قبلی به این ساختمان جدید منتقل شدم، کارتهای کاغذی عکس دار را با این کارت جدید پلاستیک سخت عوض کردند و گرنه من هر روز باید تقاضای کارت نو میکردم و فکر میکنم که این هم یکی از آن دسته گل‌هایی است که هنوز سایه سرمان خبر ندارد که برایم دست بگیرد.


هنوز چند دقیقه به پنج مانده کیفم را برمیدارم و خارج میشوم. دکمه آسانسور را میزنم، چک میکنم که کلید ماشین و موبایلم دم دست باشند. آسانسور میرسد، داخل میشوم و به دو نفری که توی آسانسور هستند لبخند میزنم، لبخندی در جواب میگیرم و آرزوی آخر هفته ای خوش وقت پیاده شدن.
از لابی شیک عبور میکنم و به سمت در پشت ساختمان میروم. مثل همیشه به جای هل دادن درهای شیشه‌ای سنگین کلید اتوماتیک بازشو مخصوص معلولین را ميزنم و خدا را شکر میکنم که قوانین مربوط به افراد ناتوان اینجا اینقدر سختگیر‌انه اجرا میشود.
ردیفهای جلو پارکینگ تقریبا خالی شده اند. اولین هوای گرم امسال را نفس میکشم، باد موهایم را به هم میریزد. سوار ماشین که میشوم پنجره را باز میکنم و آینه را که صبح وقت پیاده شدن طبق معمول جهت مصارف آرایشی به هم زده ام تنظیم میکنم.
رادیو ساعت پنج به وقت شرق و چهار به وقت مرکزی را اعلام میکند. از پارکینگ خارج میشوم و وارد خیابان باکینگهام میشوم. رادیو خبر برکناری هیلاری کلینتون را با آب و تاب میگوید و من فکر میکنم به رفتار غیر منطقی هیلاری.
پشت چراغ قرمز بولوار وینستون چرچیل می ایستم و زمان بندی سفر فردا را در ذهن مرور میکنم، چراغ سبز شده است. رادیو در مورد خروج کشتی آمریکایي که پانزده روز بود در برمه منتظر اجازه پهلو گیری بود و امروز با ناامیدی مجبور به برگشت شد حرف میزند و من فکر میکنم به دهها تن مواد غذايی که میتوانست به دست مردم برمه برسد و نرسید.
از رمپ اتوبان وارد کوئین الیزابت شرق میشوم سرعتم را زیاد میکنم و به خط وسط میایم، رادیو هنوز از برمه میگوید و مردمی که به اجبار از کمپهای اسکان موقت اخراج میشوند و به روستاهائی با خاک یکسان شده برگردانده میشوند، در حالی که حتی آب اشامیدنی هم ندارند.
از پل مسیر سبز و زیبای می سی ساگا میگذرم و از این احساس مرفه بی درد بودن غصه‌ام میگیرد از ناتوانیم برای تغيير شرايط مردم لجم میگیرد، دکمه سی دی پخش را فشار میدهم و صدایMartina Mcbride با همخوانی من میپیچد :

I never promised you a rose garden, Along with the sunshine, There's gotta be a little rain sometimes.

به خودم میگویم یادم باشد که گلدانها را غرقاب کنم چمنها را آب بدهیم و به آنجلا بگویم که روزنامه ها را بردارد و صندوق پست ما را چک کند.
به خروجی پارک لون نزدیک شده ام موبایل را برمیدارم و به تو زنگ میزنم، گوشی را که برمیداری صدای موزیک نمیگذارد که بشنوم فقط میگویم “ من دارم میرسم عزیزم” و قطع میکنم .
داخل پارکینگ شرکت میشوم جلو در ورودی دور میزنم، دنده را توی پارک میگذارم و بدون اینکه پیاده شوم از صندلی راننده به صندلی بغل میروم.
تو را میبینم که از پله‌ها پایین میایی، با لبخند به من نگاه میکنی و سوار میشوی، میبوسمت و روز آغاز میشود.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام...داشتم وبلاگ گردی میکردم که به اینجا رسیدم....وبلاگ جالبی دارین با مطالب گوناگون...اگه دوست داشتین به منم سر بزنید....شاد و پیروز باشین...

ناشناس گفت...

نوشته هاتون قشنگن...موفق باشيد